آخرین ساقی میخانه وحدت احمد

آخرین ساقی میخانه وحدت احمد

ای دل از غصه بیاسای که شد نوبت نوش/ سینه با یاد نشاط‌آورش افتاد به جوش

کیست در زمرۀ مستان که نه با یادش مست/ چیست در عالم هستی که نه سر تا پا گوش

نظم هر ذره گواهی دهد از علم و حیات/ جملگی حجت حق‌اند چه گویا چه خموش

بر لب ساکت اشیاست هزاران فریاد/ درک این نکته بود فارق انسان و وحوش

شور و حالی که برآید به دل از  بانگ سکوت/ کی شود حاصل از آوای نی و چنگ و خروش

گر چه حق بود عیان، باز رسید از سر لطف/ رهنمایان دگر همره پیغام سروش

تا شود عقل رها از غل و زنجیر غرور/ آمد از بارگه دوست بسی باده‌فروش

آخرین ساقی میخانه وحدت احمد/ عالم از جوشش آن رحمت بی‌حد مدهوش

شده ز اندیشۀ او دین و خرد هم‌پیمان/ عقل و عشق آمده در مکتب او هم‌آغوش

کرده با صدق و یقین خیمۀ حکمت برپا/ بهر تکریم بشر بار رسالت بر دوش

زخمه بر فطرت خوابیده انسان زد و گفت/ ای که عهد ازلی کرده فراموش بهوش

تو زملک دگری مانده در این شهر غریب/ قرب او را به طلب خویشتن ارزان مفروش

هان در این دار مکافات مرنجان و مرنج/ تا تو را فرصت جامی است بنوشان و بنوش

دیده نادیده بیانگار و به عیب دگران/ بی‌تمنا بنه از روی کرامت سر پوش

هم دل از شائبۀ شرک و ریا کن تطهیر/ هم به تسکین دل مردم بی‌سامان کوش

این همه قطره‌ای از بحر گهر خیز نبی است/ تا که لایق بود آن را کند آویزه گوش؟

تا ابد مکتب او راه نجات است «ندا»/ نور حق کی شود از باد حوادث خاموش؟

محمدعلی خسروی (ندا)