سروده‌های امام خمینی

سروده‌های امام خمینی سروده‌های امام‌خمینی(ره) بازتابی از جذبه‌های شورانگیزی است که فضای اندیشه و جان آن عارف بالله را پر کرده بود.

رمز جاذبۀ شعر و تأثیر سحرآمیز آن را باید در دو مقولۀ رازناک «روح» و «هنر» و ارتباط آن‌ها با یکدیگر جستجو کرد زیرا «روح» از ناشناخته‌ترین و اسرارآمیزترین حقایق عالم است که تاکنون بلکه تا ابد اندیشمندان جهان از درک حقیقت آن عاجز مانده و راه عقل و اندیشه برای کشف ابعاد آن محدود بلکه مسدود است.

«هنر» تنها روزنۀ گشوده به سوی جهان ناشناخته روح است. از این دریچه می‌توان زیبایی‌ها و شگفتی‌های روح و جمال مستور آن را به تماشا نشست و به دیگر بیان، امکان بُروز و ظهور و تجلیات روح و انتقال زیبایی‌های آن به جهان بیرون تنها از این مسیر میسر است. به تعبیر امام‌خمینی(ره): «دکه علم و خرد بست در عشق گشود/ آنکه می‌داشت به سر علت سودای تو را».

بسا باشد که راه بر اندیشه بسته و عرصۀ جولان برای عقل حسابگر تنگ است، اما فسحت میدان معرفت برای قدرت‌نمایی «هنر» چنان باز است که هنر با یک جلوۀ موزون آفاقِ انفس را به نرمی نسیم و سرعت برق می‌پیماید و بی‌هیچ مزاحمتی به خلوت روح آدمیان سرمی‌کشد و روح سرگشته و طوفانی انسان را تسلیم خود کرده و به سکون و آرامش وامی‌دارد.

«شعر» آشناترین و کارسازترین ابزار هنر است و شاعر کسی است که با سوار کردن معانی لطیف بر مرکب الفاظ متناسب و ترکیبات موزون مسیر دستیابی به اسرار هستی را نزدیک‌تر می‌کند و حقایقی از عالم هستی را که با چشم و گوش ظاهری قابل ادراک نیستند با زبان استعاره و کنایه قابل فهم می‌کند و باورهای خود را در پوششی از «ایهامات» از اتهامات بدخواهان در امان نگه می‌دارد. به قول جناب مولوی:

و گر از عام بترسی که سخن فاش کنند/ سخن خاص نهان در سخن عام بگو

ور از آن نیز بترسی، هله چون مرغ چمن/ دم بدم زمزمه بی الف و لام بگو

همچو اندیشه که دانی تو و دانای ضمیر/ سخنی بی نقط و بی مد و ادغام بگو

ظرفیت بی‌همتای «شعر» در حفظ عواطف و افکار متعالی و انتقال آن از نسلی به نسل دیگر موجب بقا و گسترش ناب‌ترین اندیشه‌های بشری در تاریخ شده است. چه بسیار ایده‌ها و معارف بلند که ماندگاری خود را در فراز و نشیب فرهنگ‌ها مدیون زیبایی سحرآمیز و رازگونۀ شعر هستند.

نمی‌دانم چه سری در این کلام موزون نهفته است که اگر وزن آن به هم ریزد و کلمات آن به صورت نثر پراکنده شود آن ادراکات لطیف گم می‌شوند و آنچه از شعر به دست می‌آمد دیگر با ده برابر حجم آن‌هم نمی‌توان حاصل کرد و به خواننده انتقال داد.

شعر عرفانی

نکتۀ قابل توجه اینکه، شعر اگر از عرفان و معنویت سرچشمه گرفته باشد حکمت است. که فرموده‌اند: «ان من الشعر لحکمه». زیرا منشأ همۀ کمالات بشری و سرچشمۀ تمامی خوبی‌ها، ذات اقدس الهی و اسماء و صفات او جلّ و علا است. از این‌رو ارباب معرفت، نزدیک‌ترین راه وصول به کمالات اخلاقی را جذبۀ عشق و مشاهدۀ جمال شاهد ازلی می‌دانند.

امام‌خمینی(ره)، آن عارف واصل و عاشق صادق، در کنار عمل به رسالت سترگ خویش و پایه‌گذاری مردمی‌ترین انقلاب‌های عصر حاضر، هیچ‌گاه از خلوت شبانه و راز و نیاز با محبوب یگانه غافل نماند.

سروده‌های امام‌خمینی(ره)، بازتابی از همان جذبه‌های شورانگیز است که فضای اندیشه و جان آن عارف بالله را پر کرده بود. اشعار او که ره‌آورد عالم قدس است خوانندگان را همراه خود به سیر در عوالم معنوی و گلزارهای معرفت می‌برد و در هر بیت، بابی از مقامات عرفانی و منازل سیر و سلوک می‌گشاید. به عنوان نمونه در این غزل دقت کنید:

دل که آشفتۀ روی تو نباشد دل نیست/ آنکه دیوانۀ خال تو نشد عاقل نیست

مستی عاشق دلباخته از بادۀ تو است/ به جز این مستیم از عمر دگر حاصل نیست

اشارات

امام(ره) در مصرع اول آشفتگی و حیرت را لازمۀ دل و فلسفۀ وجودی آن می‌دانند که اگر چنین نباشد دیگر آن، دل نیست بلکه آب و گل است. ایشان در مصرع دوم با نگاه معرفت‌شناسانه به معرفی انسان عاقل پرداخته و گویا می‌خواهند بفرمایند کسی عاقل است که یک لحظه از توجه به «خال» که نقطۀ مرکز پرگار هستی است و همه‌چیز بر گرد آن می‌چرخد غافل نباشد. در مصرع سوم معتقد است مستی همۀ عاشقان از بادۀ الست است گرچه خود ندانند که ساقی کیست: «مستی عاشق دلباخته از بادۀ تو است». شبیه همان برداشتی که در تفسیر گران‌قدر سورۀ حمد داشتند و فرمودند همۀ حمدها و ستایش‌ها برای خداست و به «او» برمی‌گردد گرچه گویندۀ آن، خود نداند.

در مصرع چهارم نتیجه و حاصل عمر را سرمستی از باده الست و پایبندی به آن عهد نخستین می‌دانند: «به جز این مستیم از عمر دگر حاصل نیست».

امام(ره) در ادامه اشعار در بیت سوم: «عشق روی تو در این بادیه افکند مرا/ چه توان کرد که این بادیه را ساحل نیست» علت ایجاد عالم و خلقت انسان را تبیین کرده است. فلسفۀ خلقت انسان از نگاه امام(ره) عبارت است از نظر به روی دل آرای دوست، همان چیزی که وعده‌اش در آخر کار به خوبان داده شده است: «الی ربها ناظره».

ناگفته نماند اولاً شرح و بسط این معارف از امثال قلم این ناتوان برنمی‌آید و ثانیاً به نظر حقیر اصولاً نباید این معانی عمیق را بیش از حد لازم ساده کرد. زیرا با هر توضیحی از گستردگی آن مفاهیم بلند کاسته می‌شود. مانند آنکه بخواهیم قلۀ دماوند را به خاطر دستیابی آسان برای همگان مسطح کنیم، در این صورت دیگر دماوندی باقی نخواهد ماند. همان بلایی که با نام آسان سازی و استفاده عموم بر سر علوم گران‌سنگ حوزوی درآوردیم.

امام‌خمینی(ره) در بیت چهارم باب دیگری از ابواب معرفت را می‌گشاید. آنجا که می‌گوید:

بگذر از خویش اگر عاشق دلباخته‌ای/ که میان تو و او جز تو کسی حایل نسیت

این مضمون بلند که یک دستور العمل اخلاقی برای پویندگان سبیل الی الله و جویندگان عرفان عملی است راه وصول به مقامات عالی معرفت و کمالات معنوی را مشخص نموده است. زیرا علت اساسی همۀ عقب‌ماندگی‌ها و درجا زدن‌ها و ریشۀ بیماری‌های روحی، «خود پرستی» و به تعبیر امام، «انانیت» است.

چنان‌که تنها راه نجات نیز در همین منزل اول که منزل آخر نیز هست رقم می‌خورد یعنی «گذشتن از خویش». کنار زدن حجاب منیت و «گذشتن از خویش» هم رمز شکوفایی تمامی خصلت‌های نیکوی انسانی است چون: وفا، تواضع، ایثار، جوانمردی، انسان‌دوستی، خدمت به هم‌نوع، احسان، فداکاری، خوش‌برخوردی. و هم سکوی پرش برای معراج معنوی و تخلق به صفات الهی است.

دیگر بزرگان عرفان نیز شبیه به این مضمون را دارند، از جمله فقیه نامدار مرحوم فیض کاشانی که فرموده است:

گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است؟/ گفتا تو خود حجابی ور نه رخم عیان است

و قبل از همه جناب حافظ در سروده‌ای نغز عامل ناکامی‌ها و تنها مانع دستیابی به وصال محبوب را خودخواهی می‌داند:

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست/ تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز

امام‌خمینی(ره) در بیت ششم این غزل، همۀ راه‌ها حتی راه زاهدان و صوفیان را که در عرف مردم به عنوان راه معرفت و مقامات معنوی شناخته می‌شود باطل دانسته و فرموده است:

اگر از اهل دلی صوفی و زاهد بگذار/ که جز این طایفه را راه در این محفل نیست

ایشان معتقدند اصولاً هر راهی که تابلو و نشانۀ خاصی داشته باشد بیراهه است و اهل طریق باید مراقب باشند فریب عناوین را نخورند و ناخواسته به جادۀ ضلالت نیفتند. این متأله کبیر و عارف کم‌نظیر تنها راه صحیح را «راه بی‌نشان دل» می‌دانند. همان‌گونه که عارف و محدث بزرگ مرحوم فیض کاشانی هم همین را معتقد است که می‌فرماید:

گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت/ گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی‌نشان است

آری این کوی بی‌نشان همان راه دل است که پیمودن آن بر همگان میسر است. به شرط آنکه حقیقتاً از راه دل وارد شوند «که جز این طایفه را راه در این محفل نیست».

یاد و نام آن پیر روشن ضمیر گرامی باد.

حجت‌الاسلام والمسلمین محمدعلی خسروی